روز سوم

(ویس42) ساعت روی دو و نیم بامداد مانده و عقربه هایش بس بی رمق درجا می زنند. دلم گرفته و ساعتی است قلم به دست نشسته و منتظر واکنشی هستم. لیک خبری نیست و این «بی خبری» بد آزارم می دهد. چند دقیقه ای می شود که دیگر از فنجان قهوه هم بخاری نمی آید... (متن: سالن مطالعه خوابگاه، پاییز 95، ساعت 2:35 بامداد | ویس: تابستان99)

برای روزهایی که خودمان نیستیم

(ویس45) برای روزهای بی حواسی که توی پیاده رو، یا بعد از سبز شدن چراغ عابر پیاده، تنه می خوریم... روزهایی که چای سرد می شود، بستنی آب می شود و صدای راننده تاکسی بلند می شود: «آهای خانم! بقیه پولت...» (متن: وبلاگ سیمیا|تابستان99)

اولین بار...

(ویس41) اولین بار؛ همه چیز از همان اولین بار بود که آغاز شد... درست همان اولین بار... (متن:اریحا|تابستان99)

+ با ولوم کم گوش کنید.

20 سال آینده... (چالش)

(ویس40) بیست سال آینده، می روم به مرداد ماه سال 1419... (متن:اریحا|بهار99)

اسیر زندان خودم

(ویس39) این روزها از خواب که بیدار می شوم، قبل از اینکه آبی به دست و صورتم بزنم، می نشینم پای لب تاب. موبایلم را چک می کنم. نه پیامی آمده نه... [متن: اریحا(تابستان95) | ویس: اریحا(بهار99) | عکس: لرستان، آخرین واگن(اسفند97)]

۱ ۲ ۳
המעצב: ארפאן כל הזכויות שמורות ליריחו