در حوالی شیطان

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود. فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. توی بساطش همه چیز بود... غرور، دروغ، حرص، خیانت، جاه طلبی... (متن: کتاب حکایات حکیمانه، علیرضا شفیعی مطهر |تابستان99)

کودتا

(ویس44) درونم کودتا شده، انقلاب مخملی، بمب، ترور، خودم علیه خودم... (متن: اریحا|بهار99)

اسیر زندان خودم

(ویس39) این روزها از خواب که بیدار می شوم، قبل از اینکه آبی به دست و صورتم بزنم، می نشینم پای لب تاب. موبایلم را چک می کنم. نه پیامی آمده نه... [متن: اریحا(تابستان95) | ویس: اریحا(بهار99) | عکس: لرستان، آخرین واگن(اسفند97)]

دو امتیاز

(ویس38) کنار نهر خیّن منتظر آغاز عملیات بودیم... نماز مغرب و عشا را خواند... قدری قرآن خواند... سرش را آهسته به گوش من نزدیک کرد و گفت... (متن:کتاب مشهد خیّن|ویس قدیمی)

زمستان می آید

(ویس37) زمستان می آید... کوله باری پر از برف بر زمین می گذارد، قلب ها را منجمد کرده و طراوت را می کشد... لبخند را از لبم می ستاند و زانوی غم به دستم می دهد... (متن و ویس: اریحا - فی البداهه - مریض احوال | زمستان 95)

۱ ۲ ۳ . . . ۶ ۷ ۸
המעצב: ארפאן כל הזכויות שמורות ליריחו