در حوالی شیطان

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود. فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. توی بساطش همه چیز بود... غرور، دروغ، حرص، خیانت، جاه طلبی... (متن: کتاب حکایات حکیمانه، علیرضا شفیعی مطهر |تابستان99)

برای روزهایی که خودمان نیستیم

(ویس45) برای روزهای بی حواسی که توی پیاده رو، یا بعد از سبز شدن چراغ عابر پیاده، تنه می خوریم... روزهایی که چای سرد می شود، بستنی آب می شود و صدای راننده تاکسی بلند می شود: «آهای خانم! بقیه پولت...» (متن: وبلاگ سیمیا|تابستان99)

من یک درخت کوهی ام

(ویس43) من یک درخت کوهی ام... (متن: اریحا(پاییز94) | ویس:تابستان99)

روز سوم

(ویس42) ساعت روی دو و نیم بامداد مانده و عقربه هایش بس بی رمق درجا می زنند. دلم گرفته و ساعتی است قلم به دست نشسته و منتظر واکنشی هستم. لیک خبری نیست و این «بی خبری» بد آزارم می دهد. چند دقیقه ای می شود که دیگر از فنجان قهوه هم بخاری نمی آید... (متن: سالن مطالعه خوابگاه، پاییز 95، ساعت 2:35 بامداد | ویس: تابستان99)

اسیر زندان خودم

(ویس39) این روزها از خواب که بیدار می شوم، قبل از اینکه آبی به دست و صورتم بزنم، می نشینم پای لب تاب. موبایلم را چک می کنم. نه پیامی آمده نه... [متن: اریحا(تابستان95) | ویس: اریحا(بهار99) | عکس: لرستان، آخرین واگن(اسفند97)]

המעצב: ארפאן כל הזכויות שמורות ליריחו